سعید قاسمی نژاد
نیچه: آفرینندگان همه سختاند. برادران من این لوح را بر فراز شما مینهم. سخت شوید!

میان گذار به دموكراسی و خشونت چه نسبتی برقرار است ؟ آیا اعمال هرگونه خشونتی در راه گذار به دموكراسی مذموم و به مثابه نقض غرض است؟ آیا برای گذار به دموكراسی باید گاندیوار و ماندلاگونهعمل كرد و این دو تجربه گذار به دموكراسی روشهایی جهان شمول هستند؟ در این مقاله نگاهی به روند تاریخی گذار به دموكراسی در چند مورد خاص خواهیم داشت که با برداشت از کتاب ریشه های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی تحریر شده است .
تجربه ی انگلستان:
انگلستان اولین كشوری است كه در عصر جدید در آن گذار به دمو كراسی صورت گرفتهاست «مشهور است كه مردم انگلیس برای فیصله ی صلح آمیز اختلافات سیاسی و اقتصادی خویش توانایی ویژهای دارند. چنین تصوراتی تا حدی حقیقت دارد. به علاوه تاریخ نویسی سنتی با آغاز صنعتی شدن انگلیس از سال 1750 و بنابراین با تأكید بر روی بخش صلح آمیز تاریخ آن كشور، كه در مقایسه با تاریخ فرانسه در قرون هفدهم و نوزدهم بسیار صلح آمیز بوده است. چنین تصوری را تقویت می كند و در نتیجه عصر پرخشونت انقلاب پارسایان و یا جنگ داخلی انگلیس را در سایه ابهام باقی میگذارد.»
این همان عصری است كه هابز در اشاره به آن در شرح حال خود مینویسد كه در سال نبرد آرمادای اسپانیا مادر او دو فرزند توامان به دنیا آورد. یكی هابز و دیگری ترس .عصر ترس و خون و خشونت در انگلستان.
«... تحت تأثیر گسترش تجارت و صنعت، جامعه انگلیس از بالا در حال فروپاشی بود، به نحوی كه گروههای ناراضی تندرو موقتاً فرصت یاقتند وارد صحنه شوند. چنانكه خواهیم دید در دیگر انقلابات نوین، به ویژه در فرانسه و روسیه و چین نیز تحولات با توالی مشابهی به وقوع پیوستند در این روند، با افول نظم قدیم، بخشهایی از جامعه، كه به علت تحولات اقتصادی دراز مدت در حال تنزل بودند، در صحنه ظاهر شدند و با انجام اعمال خشونتبار نظام قدیم را ویران ساختند و به این ترتیب راه را برای پیدایش نهادهای نوین اجتماعی باز كردند. از جمله اعمال خشونتبار انقلاب انگلیس اعدام چارلز اوّل بود... سرنوشت چارلز اوّل هشداری رعب انگیز برای آینده به شمار میرفت. پس از آن هیچ یك از پادشاهان بعدی انگلیس به صورت جدی در پی اعادهی استبداد و سلطنتش برنیامدند.»
نه تنها گذار به و تثبیت دمكراسی در انگلستان با خشونت همراه بود بلكه تعمیق آن نیز با اعمال خشونت همراه بوده است.
«خشونت انقلابی به اندازه اصلاحات صلح آمیزمیتواند به ایجاد جامعه ای نسبتاً آزاد بینجامد و در انگلستان چنین خشونتی مقدمه تحولی صلحآمیز بود. البته هرگونه خشونتی به شكل انقلاب ظاهر نمیشود خشونت سیاسی میتواند در مقیاسی گسترده در درون چهارچوبهای قانونی صورت بپذیرد، حتی در چهارجوبهایی كه لازمهی پیدایش دمكراسی پارلمانی هستند. بدین ترییب ادامه جنبش دیواركشی پس از جنگ داخلی و در اوایل عصر ملكه ویكتوریا در درون چهار چوبهای قانونی صورت گرفت.»
تأثیر خشونت در تحولات دمكراتیك در انگلستان تأثیری مثبت، غیرقابل انكار و مهم بوده است. آرامش قرن هجدهم به بعد انگلستان بلا شك ریشه در وقایع 1648 ،1688 داشته است.
« روی هم رفته توسعه ی دمكراسی در انگلیس در طی قرن نوزدهم نتیجه عواملی چند بود. یك رشته از عوامل مانند وجود پارلمانی نسبتاً نیرومند و مستقل، پیدایش طبقهای تجاری و صنعتی، كه پایگاه اقتصادی جداگانهای داشت، وبالاخره دفع مشكل دهقانان، میراث گذشتهی خشونت آمیز انگلستان و به ویژه انقلاب پارسایان بودند..... بایستی اعمال و فعالیت رهبران و سیاستمداران را در متن اوضاع كلی جامعهی آن روزگار در نظر گرفت كه به وسیلهی مرودانی هوشمند، ولی تندرو و انقلابی به وجود آمده بود.»
فرانسه
فرانسه مهد روشنگری، پرورنده ی اولین انقلاب تمام عیار دوران جدید است. انقلابی كه در آن كوشش شد ذهن افراد در عرصه جامعه به صورت لوح سفید مورد نظر جانلاك درآورده شود تا همه چیز از نو نوشته شود. انقلاب فرانسه انقلابی بورژوا دمكراتیك بود، آرمانهای آن آرمانهایی بورژا دمكراتیك و كنشگرانش كنشگرانی بورژوا دمكرات بودند. ویژگی اساسی جامعه ی فرانسه از سویی عدم توانایی گروهها و نیروهای رو به زوال برای تطبیق خود با روند تحّول و از سوی دیگر اصرارآنها برای مقابله با تحّولات بود در نتیجه تنها طوفان خشونت بود كه میتوانست بنیان این قلعههای ارتجاع را در هم بكوبد. چنانكه سن ژوست میگوید «به زودی ملتها بیدار شده كسانی را كه تاكنون بر آنها حكومت كردهاند به محاكمه خواهند كشید. شاهان به بیابانها خواهند گریخت. به معاشرت درندگان وحشی كه به آنها شباهت دارند.» مسئله این نبود كه انقلابیون فرانسه خشونت طلب بودند، مسئله این بود كه ضد انقلاب جز با اعمال خشونت قابل تحّول و تحمّل نبود. «در طی انقلابات و جنگهای داخلی همواره لحظهای مهم و تعیین كننده فرا میرسد كه در آن زمان، مردم ناگهان در مییابند كه به گونهای بازگشت ناپذیر از جهان مألوف و معلوم گذشتهی خویش به كلی به دور افتادهاند. افراد و طبقات مختلف پس از سقوط رژیم قدیم، در زمانهای متفاوت به این حقیقت تازه و هولناك دست مییابند. برخی حوادث و تصمیمات نیز مانند اعدام یك پادشاه یا سرنگونی دیكتاتوری انقلابی، اساساً غیرقابل بازگشت و جبران ناپذیر هستند. به این ترتیب جنایتی جدید پایه و اساس قانونیت و مشروعیتی جدید میشود.»
خشونت انقلاب پاسخ به خشونت ضد انقلاب است، دوگانه ی انقلاب /ضد انقلاب خود حاصل خشونت حاكم مرتجع است وآن خشونت ترتب منطقی بر پدید آمدن دوگانه انقلاب /ضد انقلاب دارد و این دوگانه اساساً در رحم آن خشونت پرورده میشود. نمیتوان بر خشونت انقلابیون تأكید كرد و از یاد برد كه مادران سیاهپوش هنوز از سجادهها سر بر نگرفتهاند «تأكید بر وحشت ناشی از خشونت انقلابی و فراموش كردن خشونتهای دوران ثبات و آرامش چیزی جز ر یا و دورویی عقیدتی نخواهد بود.»
نه تنها گذار به دمكراسی در فرانسه بدون اعمال خشونت ممكن نبود بلكه تثبیت آن نیز نیازمند اعمال خشونت بود روبسپیر استبداد آزادی را برقرار كرد چرا كه بسیاری نمیتوانستند آزادانه زندگی كردن را تحمل كنند و تمنای بازگشت به دوران بردگی و بندگی را داشتند. خشونت انقلابی در فرانسه ریشه دواند چرا كه كل ضد انقلاب اروپا، انقلاب را هدف قرار داده بود.
«مخالفان خشونت انقلابی همیشه برآنند كه تراژدی واقعی انقلاب فرانسه در آن بود كه مخافظهكاران نتوانستند از سیر افراطی شدن انقلاب جلوگیری كنند. به این معنی كه اگر آنها موفق میشدند، انقلاب فرانسه نیز به نوعی سازش میانجامید كه در سیر انقلاب انگلستان در سال 1688 اتفاق افتاد و به این ترتیب در فرانسه نیز بدون آن همه خونریزی و تشنج دمكراسی برقرار میگردید. اما چنانكه قبلاً شرح دادهایم، ساخت اجتماعی فرانسه با ساخت اجتماعی انگلیس تفاوت اساسی داشت، به نحوی كه مانع تحولی صلح آمیز به شیوه تحول انگلستان در قرنهای هجدهم و نوزدهم گردید. روی هم رفته مشكل بتوان انكار كرد كه اگر فرانسه میخواست به راه نوسازی دموكراتیك برود میبایست از درون آتش انقلابی خشونت بار و رادیكال بگذرد.»
«تحولات پیشین در فرانسه طبقات بالا را نه جزئی از نیروی پیشتاز دمكراسی بلكه دشمن آن ساخته بود. از این روی پیروزی دمكراسی در فرانسه نیازمند از میان برداشتن برخی نهادهای اجتماعی بود.»
تجربه آمریكا
جنگ داخلی امریكا جنگی بود در راه بسط دمكراسی و ایضاح مفهوم انسان به عنوان پایه و مبنای برابری حقوقی به مثابه بنیان نظام لیبرال دمكراسی.
«باید همین جا گفت كه بردهداری در مزارع تجاری جنوب امریكا از نظر اقتصادی مانع رشد سرمایهداری صنعتی نبود. بلكه درست برعكس خود موجب رشد صنایع آمریكا در مراحل نخستین گردید. اما از دیدگاه سیاسی بردهداری مانعی برای تحقق دمكراسی به شمار میرفت.»
« در این باره شكی نیست كه پیروزی شمال در مقایسه با پیروزی احتمالی جنوب، با تمام نتایج ابهام آمیزش به معنی پیروزی اندیشه آزادی بود.... در صورت پیروزی جنوب دو وضعیت در آیندهی سیاسی آمریكا قابل پیشبینی بود. یكی اینكه احتمالاً آن كشور مواجه با انقلابی خشونتبار میشد و یا اینكه حكومت نیمه ارتجاعی وخودكامهای برای مدتی طولانی جانشین دمكراسی موجود با همهی نارساییهایش میشد.»
فیالواقع «میتوان به یقین گفت كه جنگ داخلی انگلیس، انقلاب فرانسه و جنگ داخلی امریكا تحولاتی خشونت آمیز در بستر روندی سیاسی بودند كه سرانجام به پیدایش دمكراسی انجامید. » این هر سه مورد نشانگر نقش مثبت خشونت در گذار به دمكراسی بوده اند.



